شبانگاه ،لختی به آسمان نظر کردم،گویی آذین بندان بود
گفتمش:مقصود چیست؟
گفت:چشم انتظارقدوم یارم(ماه)
آری
کاش دل ما آدمیان نیز اندکی آسمانی بود
تا هر لحظه ،هردم ،مشتاق رخ نماییه یار باشد
اشتیاقی که رنگ نه کهنگی گیرد،نه عادت و نه تکرار
............................................................................
رفته بودیم کوه،از اون بالا،نوک قله،نگاهی به شهر کردوگفت:واسه رفع آلودگی شهر یه بارون کافیه
گفتم: درست مثله من که با یه بارونه نگاهت از غبار غم زدوده میشم
............................................................................
رفته بودیم لبه ساحل،بهم گفت: یه آرزو کن
گفتم:کاش دریا بودم
گفت،موج و ساحلش چی؟
گفتم:دریا بدونه اینا دریا نیست!
آری
موج من تویی،تو
بی تو،من
بی شوق وشورم،ساکنم
انگار گمگشته ای دارم،مطلاطمم
از هر سو بی انتها،سرگردان
آری
ساحله آرمشم تویی، تو